مروری بر تابستان
امسال (94)تابستون خوبی رو گذروندیم یک سال بزرگتر شده بودی و بیرون که میرفتیم به مراقبت کمتری نیاز داشتی و این خیلی خوب بود.به خاطره همین امسال بر نامه ریزی کردیم و چند باری با بابا بزرگ اینا_باباجون اینا_خاله سمیرا اینا جمعه از صبح میرفتیم بیرون و عصر برمیگشتیم از اون تفریحات مدل سیزده بدر.شما هم تا میتونستی بازی و خوش گذرونی
پارک رفتنا و خرید سه تایی رفتنا بیشتر شده بود...
و حوصلتم گاهی تو خونه سر میرفت و یه بازیهایی هم با هم میکردیم
و از همه مهمتر تابستون امسال دیگه پوشک نداشتی
لگوهای محبوب و ساختن یه کیک تولد با دستای کوچولوت.منم شمع آوردم و قضیه رو جدی تر کردم .خیلی دوست داشتی چقد خندیدیم و ده ها بار شمع روشن شد و تو خاموش کردی

با انگشتتم داری خامه هاشو میخوری

بازی های پدرانه _ پسرانه

و گاهی هم رنگ بازی


اینجا خونه خاله سمیرا اینا رفتیم.خاله میگفت که سبحان خیلی خوشش نمیاد که دست بزنه به رنگ و کثیف کاری اگرم دست بزنه خیلی با احتیاط ولی وقتی تو رو دید که با چه هیجانی همه رنگارو میزنی اینور و اونور و به بدنت میمالی و دمپایی اونم همکاری کرد و دید که چه کیفی داره


و پسرک عشق رامبد جوان وخندوانه و شعر خوندن و خندیدن که پا به پای تماشاچیا و رامبد میخندی

یه روزم مادر جون واست یه ساعت مرد عنکبوتی که اصلا نمیشناسیش خریده بود از یه مغازه اسباب بازی فروشی سرکوچشون که وقتی روی دستت بستیم خیلی بزرگ بود و اذیتت میکرد.مادر جون به بابا گفت برو عوضش کن با یه اسباب بازی دیگه بابا هم رفت و با این برگشت " آدم آهنی " که بازم نمیدونستی چیه و اسمشم نشنیده بودی.من به بابا گفتم نباید اینو میخریدی و یه چیزه ساختنی و فکری مناسب سنت میخریدی ولی خب بابا گفت که چون مغازه کوچیکی بوده تنوع زیادی نداشته. یهو این آدم آهنی رو میبینه و یاد دوران بچگیه خودش که چقد دوست داشته یه آدم آهنی داشته باشه ولی آرزوی بچگیش برآورده نمیشه اینو واست میخره یا بهتره بگم واسه ی خودش میخره




اینم از تفریح و گردش (شش پیر)




کارگران مشغول کارند...

قلات





باغ عمه فاطمه اینا که در هفته یک بار میرفتیم



پارک





شما خرید و فقط و فقط توی فروشگاه رفتن و مواد غذایی خریدن میدونی


"مامان میای خونه بسازیم تو بیای خونمون" جمله ای که روزی چند بار میگی.وقتی هم در میزنم میام خونت میگی " سلاااااام خوش امدین صفا آوردین "
فک کن انقدر میگی بیا بازی که اومدم توی خونت دارم برنج پاک میکنم واسه ناهار ظهر


یه خلاقیت در ساخت مونو پاد و یه نقاشی خوشکل که خودت گفتی گیلاس کشیدی


سوم شهریور هم تولد عمو ابوذر بود که عمه گفت من کیک درست کردم میارم خونه مادرجون شما هم بیاین اونجا



آتلیه مامان






خودت خواستی که روسری بپوشی


عمو سیروس اینا هم به مدت یک ماه رفتن مسافرت و تو خیلی یادشون میکردی یه روز هر چی صدات زدم جواب ندادی اومدم توی اتاقتو با این صحنه روبرو شدم میگفتی " میخوام برم پیش مهسا پریسا میخوام برم مسافرت " "عینک برداشتم کرم زدم ساکم برداشتم "

یه روزم مهسا رفته بود تهران داشت با هواپیما برمیگشت که قرار شد ما بریم دنبالش.شما این هواپیما رو که دیدی فک میکردی مهسا از این باید پیاده شه وهی میگفتی مامان سوار بشم.یک سال هفت هشت ماه داشتی که با هواپیما رفتیم مشهد وچیزی از اون موقع یادت نمیاد

خونه عمه زهرا بودیم و شما و سارینا هم توی اتاق بازی میکردین که یهو با این ظاهر اومدی جلوم
سرینا مانتو مدرسشو ومقنعشو کرده بود تنت و سرت

عصر همون روزم یهو اینجوری اومدی که من به سارینا گفتم زندایی نباید لباسای علی مخصوصا شلوارشو شما عوض کنی باید به خودم بگی 

یه روزم خونه مادر جون بودیم لباس عروس سارینا که واسه قبلا ها بود اونجا بود و سارینا پوشید بعد از اونم شما درخواست کردی

اینم یه جور تلوزیون نگاه کردنه

این روزا عاشقه اینی که واست اشکال هندسی رو بکشم و تو به هم وصلشون کنی


یه روزم که توی اتاقت باشی و سرو صدات به گوشم نرسه یعنی این.... به قول خودت " خرابکاری "

امیدوارم همه ی روزات به گرمای تابستون باشه


مروری بر تابستان 




